جان نباشد جز خبر در آزمون 
هر که را افزون خبر جانش‏ فزون 
جان ما از جان حیوان بیشتر 
از چه ؟ زان رو که فزون دارد خبر 
پس فزون از جان ما جان ملک 
کو منزه شد ز حس مشترک 
وز ملک جان خداوندان دل 
باشد افزون تو تجبر را بهل 
زان سبب آدم بود مسجودشان 
جان او افزون‏تر است از بودشان 
ورنه بهتر را سجود دون تری 
امر کردن هیچ نبود در خوری 
کی پسندد لطف و عدل کردگار 
که گلی سجده کند در پیش خار 
جان چو افزون شد گذشت از انتها 
شد مطیعش جان جمله چیزها 
مرغ و ماهی و پری و آدمی 
زانکه او بیش است و ایشان درکمی 
جان چه باشد ؟ با خبر از خیر و شر 
شاد از احسان و گریان از ضرر 
چون سر و ماهیت جان مخبر است 
هرکه او آگاه‏تر ، با جان‏تراست 
اقتضای جان چو ای دل آگهی است 
هر که آگه تر بود جانش قوی است 
روح را تأثیر آگاهی بود 
هر که را این بیش اللهی بود 
چون جهان جان سراسر آگهی است 
هر که بیجان است ازدانش تهی است